برای چن روزه اومدیم خونه مادرم چون خانوادم رفتن سفر البته من خواستم بیام اینجا کمی ارامش بگیرم
بعد مادرشوهرم هی از بچم شاکی بود که نمیزار راخا بخوابه و هر چن روز دعوا میکردیم سر بچه
الان که اومدیم خونه مادرم هی زنگ میزنه از صبح ها زنگ میزنه بیاید بچه رو ببینم وقتی میرم میزاره ما تو خونه بمونیم اون میره تفریح تازه دزدکی میره بیرون تا بچه بش نچسبه
کثافت این همش نقش بازی نمیخاد پسرش ازش دور بشه و کلا میخاد ما بمونیم خونش تا اون راحت بگرده و خیالش از خونش تخت باشه
خدا ازش نگذره حتا نمیزارع چن روز ارامش بگیرم
و نمیزاره شوهرم مستقل بشه