اما اینبار فهمید من جدی شده برام گاهی ب شوخی تیکه مینداخت ک تو استوری گذاشتی نخ بدی یا میکفت حال میکنی با کی هستی و... ولی همچنان مشتاق بود
بعد یکی دوتا خپاسته غیرمنطقی ( خیلی بد نبودن) داشت من میگفتم نه و بعد یهو گفت اینجوری ک من هرچی میکم تو یچیزی میگی ابمون تو ی جوب نمیره و حواست باشه..
منم عصبانی شدم قهوه ایش کردم گفتم چی فکر کردی پیش خودت تهدید میکنی مگه دعوتنامه برات فرستادم و برو هرجا خوشته و صدبارم خواشته غیرمنطقی داشتع باشی قبول نمیکنم . اونم دیگ جواب نداد پ منم انفالوش کردم.
تا بعد یک ماه دیروز دخترخواهرش یهو زنگ زد ک اومدم شهرشما ( شهرشون یک ساعت ما فرق داره) گقت خونه غمم و همو غروب ببینیم و خااصه دیدیم همو و هی حس میکردم گوشیش روشن میشه و لی نمیدپنستم دقیقا پیام یا تماس ولی یجا شماره داییشو دیدم ک سیو نبود واین ریجکت کرد الکی گفت نمیدونم کیه هی تک میزنه و بعد چرخیدن تعارف کردم بریم خونه و اومد شام خریدیم براش و۱۲ شب بردیمش خونه عمش و بعدم عکسمونو استوری کرد و منو تگ کرد.
یجا هم تو صحبتاش گفت ازذواج نکردی و منم الکی گفتم هفته دیگ اتفاقا خواستکار دارم اونم اگه ذیدی خوبه قبول کن ..و اصلا حرفی از داییش نزد یک کلمه..
بتظرتون قضیه چی بوده؟؟؟؟
یکمی با فامیلا مادریش خوب نیست ولی داییاش خیلی اینارو دپست دارن