2777
2789

هر وقت تابستون میشه یاد تابستونای بچگیم میوفتم 

هر سال بعد کارنامه ها یکی از داییام زنگ میزدن که وسایلاتونو جمع کنید میاییم دنبالتون

چقدر شبش که وسایلو جمع میکردیم تو ساک و چمدون ذوق داشتیم 

چقد تو اون دو سه روزی که تا داییم بیاد و میرفتیم خرید حال خوبی داشت حتی از عیدم واسم پرشوق و ذوقتر بود 


چون همه خانواده مادریم شهرستانن

چقدر ذوق داشت بعد یه سال دوباره دیدنشون 

زندایی های مهربونم 

دختر دایی و پسردایی هام

خاله بی محبتم

دخترخاله و پسرخاله هام

مادربزرگم 

یادش بخیر 

دو ماه و نیم تابستونو نمیزاشتن برگردیم تهران 

مامانم هرچی میگفت شوهرم تنهاس داییا و زنداییا نمیزاشتن میگفتن کل سال پیشش بودید ،دو سه ماهم پیش ما باشید 

یادش بخیر تو دو سه ماه چند بار دسته جمعی میرفتیم دریای ارومیه چقدر خوش میگذشت

چقدر بازی تو حیاط خونه هاشون  ،مهمونی رفتنا حال میداد 

الان دلم براشون یه ذره شده 

ولی از بس گرونیه دلم نمیخواد حتی یه ناهار یا شام تو زحمت بندازمشون 

از اول تابستون دوباره داییم زنگ میزنه بیایید تو رو خدا 

کاش هنوزم بچه بودیم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792