از بچگی، نقشهها برایم کتاب قصه بودند. انگشت کوچکم را روی خطهای آبی و سبز میکشیدم و خیال میکردم رودخانهها صدایم میزنند، کوهها مرا پناه میدهند، و جادهها با آغوش باز منتظرند. میخواستم از خانه و دیوارها و چهرههای آشنا دور شوم، بروم جایی که هیچکس اسمم را نداند. در نوجوانی، این رویا تنها نبود. در خیال، کسی کنارم بود. کسی که دوستم داشت و من دوستش داشتم. کسی که با او صبح را روی شنهای نرم ساحل خزر آغاز میکردم، صدای موجها را با هم میشنیدیم و بعد، پاورچین پاورچین از کوچههای ماسوله بالا میرفتیم. ظهر، در سایه بادگیرهای یزد نفس تازه میکردیم و غروب، روی شنهای داغ کویر مرنجاب، به تماشای خورشید مینشستیم. شب، بوی بهارنارنج شیراز ما را خواب میبرد.
از اینجا، جاده خیالمان را دورتر میبرد. به سواحل یخ زده دریاچه بایکال، جایی که یخ شفاف مانند آینه آسمان را در خودش نگه میداشت و صدای ترکهایش مثل موسیقی آرام در گوشمان میپیچید. به کارناوالهای ریو، جایی که نور و موسیقی همه جا میرقصید و ما با جمعیت، شانهبهشانه، میخندیدیم. روی عرشه کشتی، در کانالهای ونیز، بوی آب و سنگهای قدیمی با هم قاطی میشد و صدای پاروها مثل لالایی آرامم میکرد.
میخواستم با او شبهای نیویورک را قدم بزنم، جایی که چراغها حتی نیمهشب هم خاموش نمیشوند. در پاریس، زیر باران بهاری، بوی نان تازه و قهوه از کافههای کوچک خیابان میآمد و ما بیعجله راه میرفتیم. روی پلهای آمستردام، بازتاب چراغها در آب کانالها میلرزید و باد موهایم را بههم میریخت.
اما حالا… نه تو اینجایی، نه پولی هست که حتی یک گام مرا به آن جادهها نزدیک کند. بازارهای استانبول بدون قدمهای ما شلوغ شدهاند، قطارهای اروپایی بیما از ایستگاهها گذشتهاند، درختان کهنسال جنگلها بیآنکه ما را دیده باشند برگ ریختهاند.همسفرم، کاش یک روز بیایی. حتی اگر دیر، حتی اگر جیبهایمان خالی باشد. با هم برویم به هر جا که باد ببرد؛ گاهی به ساحلی خلوت در شمال، گاهی به کوچهای گلی در یک روستای جنوبی، گاهی به شهری شلوغ در آن سوی دنیا. مهم مقصد نیست، مهم این است که در هر غروب، سایهات کنار سایهام کشیده شود، و در هر طلوع، صدایت اولین چیزی باشد که میشنوم.