امشب یهو خواهرم زنگ زد بیاید بریم پارک نمدونم چیشد یهو معده درد شده بودم و معدم ورم کرده بود گفتم بیخیال میرم حالا گفتن نه نمیگم بالاخره رفتیم یکی از روستا نشستیم ساندویچ گرفته بودن من گفتم نمیخوام ولی دومادمون گرفت گفت بعدش بخور دیگه کار نداریم قلیون چاق کردیم کشیدیم یهو یکم گشنم شد گفتم ی ذره ساندویچ بخورم لقمه دوم سوم صدای شغال بود روباه بود نمدونم چی بود یهو چندتا باهم صدا کردن اینقد صداشون نزدیک حس میشد انگار پشت سرتن دومادمونم همزمان گفت بچا اینا اووووومدن منم ساندویچ رو پرت کردم اونور و فرار واییییی اینقد خندیدیم بعدش نگو اصلا اینا نزدیک نبودن چون کوه بود صدا میپیچید دومادمون خواهرم ریسه میرفتن از خنده وای خیلی شب خوبی بود خاطره جالبی شد
خدایا شکرت
۱۴۰۴/۵/۲۳ بماند ب یادگار