بلاکش کردم بدون خداحافظی حالا دلم گرفته
بخاطره این که بعد یک سال رابطه همش میگفت میام تابستون همو ببینیم تابستون اومد شهرمن ولی نیومد منو ببینه
من همه کار کردم که ببینمش خودش نخواست
روزی که تو راه بود بهش گفتم فردا بعدظهر میام مرکز شهر همو ببینیم اگه توهم میخوای خبر بده تا اجازه از بابام بگیرم گفت باشه فردا خبر میدم همون شد که خبر بده
سه چهار روز اینجا بود همه جاذبه های گردشگری اینجا رو دید منو نیومد ببینه
بعدشم که بهش گفتم هربار یه دلیل آورد
یبار گفت با دوستام بودم نتونستم یبار گفت ماشین نداشتم بیام دنبالت زشت بود خجالت میکشیدم
یبار گفت خجالت میکشیدم بگم خودت بیا باید خودت میومدی گفتم اخه من که خودم گفتم میام فقط نیاز بود خبر بدی ولی نخواست
انقدر دلم ازش پره که نگو ولی الان ناراحتم چرا داشت حرف میزد بلاک کردم فقط تنها حرفی که زدم گفتم برو که رفتی دیگه سراغ من نیا.. اخه عصبانی بودم
چند وقت قبل که قرار نبود کنکور بدم به من میگفت ما از هم دوریم و فکر نکنم بتونیم ادامه بدیم حالا بماند که اوایل با چه حرفایی گولم زد که اشکال نداره و همش میام اونجا و فلان بعد حالا که فهمیده میخوام کنکور بدم کنکورمو بهانه کرده میگه نباسد تا بعد کنکورت حرف بزنیم به درست لطمه میزنه و فلان
منم لجم گرفت چنان تو حس فرو رفته که داره باورم میشه خوبمو میخواد اینو میگه منم نزاشتم حرف بزنه بلاکش کردم