یک روز می آیی ک من دیگر دچارت نیستم........ازصبرویرانم ولی،چشم انتظارت نیستم.........یک روز می آیی ک من ن عقل دارم ن جنون..............ن شک ب چیزی ن یقین مست و خمارت نیستم.........شب زنده داری میکنی،تاصبح زاری میکنی........تو بی قراری میکنی،من بی قرارت نیستم......پاییز تو سرمیرسد قدری زمستانی و بعد.......گل می دهی،نو میشوی،من در بهارت نیستم.......🫵🫵🫵🫵
زن بودن گاهی همزمان خواستن و نخواستن است. در من زنی هست که رویای صبحدم چشمگشودن به روی لبخند تو را دارد، در من زنی هست که در تمنای گریز از هر بایدی است، بایدِ چشمگشودن حتا. میان این دو زن، تو تکهتکه خواهی شد، طاقت نخواهی آورد، خشمت سرانجام، تنها نصیب من است و من تاب تنها شدن از تو را ندارم. پس بگذار از ابتدا نباشی.