یه دوست داشتم دوران راهنمایی انقدر میرفتم خونشون بهش ریاضی یاد میدادم همیشه اونجا بودم در حال یاد دادن بهش
بعد زمان دبیرستان من قبول شدم نمونه اون نشد زمان کنکور کتاب بهش قرض داده بودم بعد کنکور که نتایج اومد من سال اول کارشناسی یه رشته ی پیراپزشکی قبول شدم دانشگاه دولتی تیپ یک اون نشد رفتم دم درشون که کتابامو بگیرم قبلش همو تو روضه دیده بودیم تو کوچه صدای خودش و مامانش میومد که داشتن دعوا میکردن مامانش داد میزد این حتما سهمیه داشته که قبول شده
حالا خودشون همیشه شاهد بودن درس من خوب بود
من خیلییی ناراحت شدم در زدم و کتابامو گرفتم از اون زمان دیگه منو میدید روشو برمیگردوند
تازه من سال بعد انصراف دادم و پزشکی آوروم فک کنم اینو شنید دیگه سکته ناقص زد🤣
امروز تو اتوبوس دیدمش اون حسابداری خونده و ۲ ساله میره سر کار من هنوز دانشجوئم باز روشو برگردوند من سلامش کردم سلاممو جواب داد گفتم خوبی؟ هیچی نگفت و روشو برگردوند رفت
انقدر بهم حسادت کردن که به این نقطه رسیدم هر روز آرزوی مرگ کنم