پدرم ، ۸۶ سالش هست ، خون مون رو کرده تو شیشه شاید باورتون نشه فقط هم برای شکمش هست میگه من سردیم میشه، هرچیز گرمی که شما فکر کنید براش میخرم آخرش سر سفره که میشینیم شروع میکنه غرغر کردن، که من این رو نمیتونم بخورم اون رو نمیتونم بخورم توقع داره هرچی که نمیخوره دیگران هم نخورن، دیگه دارم دیوانه میشم ، از زندگیم سیر شدم ی چیزی بگید آروم بشم
اکثرا ادمای پیر بداخلاقن چاره ای جز ملاحظه کردن نداری
حَواسِتو بِدِع بِ ماهِت،چِراغائِ شَهر اَرزِش نَدارَن(: ♥✨ آنچه قسمت توست، از کنارت نخواهد گذشت، واسه چیزای از دست رفته غصه نخورید، یا برمیگرده یا اگه نمیرفت فقط باعث آسیب رسیدن بهتون میشد.