میخواستیم بریم نجف
از اولش که سوار اتوبوس شدیم یه پسر عرب ایرانی بود نگاهم می کرد عمم و دختر عمم صندلی عقب نشسته بودن همین که روم و بر می گردوندم بهشون خوراکی چیزی بدم پسره همینطوری نگام می کرد با عم
هر جا اتوبوس می ایستاد پیاده میشدیم وایمیساد تا من بیام بعد سوار میشد
رسیدیم نجف رفتیم جایی حمام پسره سر کوچه وایساده بود منتظر ما بعد یه عراقی بردمون خونش وقتی که برگشتیم از خونه دیگه نبودش
پسره چهرش بد نبود انقدرم کمک به همه میکرد
کاش میشد دوباره میدیدمش
بنظرتون خوشش اومده؟اگه خوشش میومد دوباره صبر می کرد تا من بیام نه؟!❤️🩹