بچه بودم همیشه مادرم آرزوی مرگممیکرد یا جایی میموندم خاخام میگفت انقد خوشحال میشه تو از خونه میری
خلاصه بزرگ شدم هرروز حرفاش اذیتم کرد الان ک شوهر کردم ۱ماه دیگه عروسیمه هرروز میشینه میگه فردای عروسیت دیگه حق نداریپات خونه ما بزاری حق نداری ب ما زنگ بزنی
جلو همه میشینه میگه دیگه خونم راش نمیدن بقیه میگه وا مگه میشه بچته فلان هرچقدر بدم بیاد ازشون ولی بازم دختر احساس داره ناراحت میشه دلش میخاد پشتیبان داشته باشه
شوهرم سرکار کلا مادرم به کارای عروسی میرسه هرکاری میکنه آخرش میکوبه سرم میگه آرزویی خوشبختی نچشی
انقد قلبم سنگین با حرفاش بغض گلوم میکشع