واقعا ذهنم روحم جسمم درگیر
من پدر مادر ندارم از نوزادی دست مادر بزرگ پدری بزرگ شدم
من که هیچ خواهر دوقلوم معلوله
مامانبزرگم سال ها درگیر سرطان مغز الان دیگه دکترا جوابش کردن و زمین گیر شده
نمیدونم بعدش چیکار میخوام بکنم
زندگیم جوری قرار بهم بریزه که حتی تصورشم برام مبهمه
خواهرم میره گوشه بهزیستی
خواهری که مشکل ذهنی نداره لیسانس داره ارشد میخونه
ولی خب کسی نیست که پیشش زندگی کنه
من باید خونه عمم بمونم با وجود این که شوهر عمم راضی نیست
شاغلم ولی نمیتونم خونه جدا بگیرم عموهام معتادن نمیذارن امنیت نداریم
همینجوریش خونه مادر بزرگ تعرض و تجاوز بوده
دیگه شهر هم کوچیک تعهد خدمتم دارم نمیشه شهر دیگه رفت
پولم ندارم جای امن بگیرم نمیشه
انگار قرار کل زندگیمو از دست بدم
تنها پشت و پناهم میره
خواهر دوقلوم میره
همه زندگیم با ارزوهاش و خاطره هاش میره
نمیدونم چیکار میکنم
نمیتونم احساسمو بیان کنم