نه مسخره نشدم
ولی سال دهم روزای اول کل کلاس ی اکیپ بودن
دو تا از بچه ها و من جدا بودیم یکی از بچه های کلاس مجبوری اومده بود معماری اعتماد ب نفس نداشت یکم اشتباه میکرد بهم میریخت بعد رنگ پوستش تیره بود اسمش فاطمه بود
من جدی خیلیییی خوشم اومد ازش از اونایی بود که پوست تیره ای دارن و چشمای گرد و لبای خوشگل
ولی حرف نمیزدیم با هم اون اکیپ هم همشون با رفتارای چیپ و مزخرف یه روز رنگ پوستشو مسخره کردن شانس فاطمه داشت یه طرح میکشید خرابش کرد فشار عصبی اذیتش کرد زد زیر گریه و رفت بیرون
سریع دستمال برداشتم رفتم بیرون برگشتم همه اون اکیپ رو شستم
عیب همه رو هم بهشون گفتم که فکر نکنن بدون عیب و ایرادن
خیلی بده من برام پیش نیومده ولی اصلا حس خوبی نداره اصلاااا