یه تیکه انداخت که اره دیگه صبحونتم بخور و قشنگ برو بخواب
چون تازگی دیر بیدار میشم کلا بدنم عادت کرده
دیگه با خنده و اینا گفتم میخوای نخورم دیگه با توپ و تشر گفت بخور دیگه معطل توییم و فلان
منم دل نازک شدم بغضم گرفت لقمه اول بزور و تلخی پایین رفت نتونستم بخورم گذاشتم کنار
با کلی شوق پاشدم درست کردم دیگه بابامم دلش برام سوخت
الانم گشنمه بدبختی