چندروزی گذشت وهمه چیز عادی بود داشتم قانع میشدم که توهم زده بودم که یکروزنزدیکای غروب نشسته بودم روی مبل ودرس میخوندم که ناگهان دربازشد ویک خانم چادرمشکی که صورتش
پوشیده بود توی اطاق سرک کشید ورفت ودربسته شد دویدم در روبازکردم بیرون رونگاه کردم کسی نبود هراسان دویدم توی آشپزخونه پیش مامانم..مامانم پرسیدچی شده چرا رنگت پریده که همانجا ازحال رفتم