آنقدر غرقِ خیالت بودم،
که نه صدای ساعت را شنیدم،
نه رنگِ غروب را دیدم…
زمان از دستم لغزید،
و مکان بیمعنا شد.
جهان کوچک شد،
و تنها تو بودی و خیالت
که دورم میچرخید،
مثل آغوشی که
هیچوقت به آن نرسیدم...
عشق دیرینم…
در خیال تو قدم میزدم،
میان کوچههای خاطره،
بیآنکه بفهمم کجای این زندگیام.
تو بودی،
و من…
در تماشای نامرئیات
حل شدم.