آخرین شقایق
باران آرام روی شیشه های کافه میلغزید .
آراد طبق عادت هر پنجشنبه ، ساعت شش عصر، پشت میز کنار پنجره نشسته بود . یک فنجان قهوهی تلخ ، یک دفتر چرمی کهنه ، و صندلی رو به رو که همیشه خالی میماند .
البته تا آن روز...
دختری با پالتوی طوسی و موهای خیس وارد شد . انگار از دل مه بیرون آمده باشد . بدون پرسیدن اجازه ، روبهروی آراد نشست و گفت :
— بالاخره پیدات کردم .
آراد اخم کرد : ببخشید ؟ ما همدیگه رو میشناسیم ؟
دختر لبخند زد . لبخندی که انگار هزار خاطره پشتش بود ...
— هنوز نه .
اسمش شقایق بود . گفت که آراد نویسنده است ، اما هنوز شاهکارش را ننوشته . گفت که او همیشه از پایانها میترسد ، برای همین هیچ داستانی را تمام نمیکند ...
آراد خندید : فالگیر هستی ؟
شقایق آرام گفت : نه . من فقط ... آینده رو یادم میاد .
سکوت بینشان افتاد . بیرون ، رعدی در آسمان پیچید ...
شقایق ادامه داد : «سه سال دیگه ، همینجا ، همین ساعت ... تو عاشق من میشی . اما من دیگه اینجا نیستم ...
قلب آراد تند زد .
— این شوخیه ؟
— «کاش بود.»
آن روز ، شقایق فقط یک ساعت ماند . از چیزهایی حرف زد که هیچ غریبهای نمیتوانست بداند .از داستان نیمهکارهی آراد دربارهی مردی که زمان را گم کرده بود ؛ از ترسی که از تنها ماندن داشت ؛ از رؤیای کودکیاش برای دیدن شفق قطبی ...
وقتی رفت ، فقط یک جمله گفت :
من اجازه ندارم زیاد بمونم . هر بار که میام ، فقط یک ساعت زمان دارم .