همسرم با پدرم رابطه خوبی ندارن و بیشتر بحثامون سر همینه دیشب دوباره داشتیم بحث میکردیم دلم خیییلی گرفته بود نشستم گریه کردن اونم گفت دم گوش من گریه نکن بلند شدم رفتم اون یکی اتاق گریه کنم اومد کمربند برداره منو بزنه گفت بلند شو بیا بخواب منم گفتم نمیام خوابم نمیاد اونم با لگد زد رو پام بلند شدم
یاد موقعی افتادم که باهاش در ارتباط بودم خونوادم راضی نبودن بابام منوبخاطرش با کمربند زد😭😭
الانم تو خونه خودم خودش میخواد بزنه
چقد بدبختممن😭😭😭😭کاش منی تو این دنیا وجود نداشت💔💔