اگر شما با این شرایط جای من میبودین چیکار میکردین
شرایط من اینهاست .شوهرم مرد بددل وبدبینی هست .نسبت به من و خانوادم و. .کنترل خشم به هیچ وجه نداره .چند بار دست روی من بلند کرده. کوچک ترین مسئله ای میتونه به بحث و دعوای بزرگی تبدیل بشه .همیشه خدا منو مقصر میدونه .اونم سر چیزایی که اصلن تو زندگی مهم نیستن .فوق العاده عجول هست و همین عجول بودنش اکثر اوقات باعث بحث ودعواست چون صبر نداره .از یه شماره گرفتن ساده بگیر تا..
اوایل هفته ای یکبار به خانوادم سر میزدم .تو دو ساعتی که اونجا بودم هزار دفعه تماس میگرفت که کجایی برگرد دیگه .اما چندماهیه عمدن کاری کرد که دیگه نه اونا بیان خونه نه منو بزاره برم خانوادمو ببینم. برای بیرون رفتن باید اجازه بگیرم .بیرون هم شامل دکتر و نون و سوپرمارکته .دکتر راه دور نباید برم .هیچ جای دیگه نمیزاره اگر یک درصد اونم برای دکتر یا خرید لباس دخترم برم هزاربار زنگ میزنه.
تو خواستگاری گفتم که با کار و تحصیل مشکلی نداری گفت نه الان حتی برای خودم نمیتونم یک ساعت تنها باشم یا جایی برم .خواهرم مامانم یا کسی زنگ میزنه بحث راه میندازه که باز پرت کردن.خواهرم پیامک میده میگه کیه میگم خواهرمه میگه چرا پیامک میده موضوع خصوصی نداریم .منم باید بدونم چی میگه .میگم خانوادگیه .یه دعوا راه میوفته. پولش دست خودشه .پول جیبی به من نمیده .واسم جز لباس که عرف چیز دیگه نخریده. خرج و مخارج باخودشه .سرکار میره اما تازگی همش خونست. از لحاظ عاطفی و رابطه به نیازهام بی توجه هست.اما خودش پر توقعه.حتی کارای شخصیشو من انجام میدم .مثل جوراب پوشیدن .شلوار و..
من از وقتی ازدواج کردم یک ساعت برای خودم نگشتم .خلوت نکردم یا..نه کتاب نه پیاده روی نه کوه نه دیدن خانوادم. واقعن حالم بده .افسردگی گرفتم .از دست خودم ناراحتم و از خودم بخاطر اشتباهی که تو ازدواج کردم عصبانی ام.تنها دلیلی که تا الان موندم دلسوزی برای شوهرمه
یه دختر چهارماهه دارم .با این وجود قصد جدایی دارم چون دارم زندگیمو تباه میکنم .من هیچ کاری و هدفی و انگیزه ای واسه خودم نمیبینم تو این زندگی.