نامزدم شش ماه تمام اذیتم میکرد. بحثای بیخود میکرد.
تا من قهر میکردم اومد یکم منت کشی؛
ولی حالا تهش بالا اومده که داشته اذیت میکرده من درخواست طلاق بدم و بدون مهریه برم.
تو این مدت هرچی بهش میگفتم دیگه عروسی کنیم، بهانه میاورد؛
میدونستم دوسم نداره...
فکر نمیکردم تو فکر رفتن باشه.
دنیا آوار شده رو سرم!
براش تولد گرفتم...
تولدش تو سرما بود.
بردیمشون باغ.
خودش و خانوادهشو؛
حتی خودش گفت زن داداشمم باید باشه.
گفتم باشه.
آخر شب من مجبور شدم از اتاق برم بیرون که وسایل شام رو بذارم بیرون.
به جای اینکه از دستم بگیره... بگه سرده... خودم میبرم.
هولم داد بیرون. در رو هم محکم بست که جاریم سردش نشه!
چرا من نشونهها رو جدی نگرفتم؟