دیروز من نوبت دکتر داشتم ازیک روزقبلش گفتم باید فردا عصر برم بعدشم یکمم دیر اومد دنبالم بعد وسط راه میگه من باید برم مراسم بیست دقیقه ای برمیگردم گفتم باشه اگه بیست دقیقه هست برواشکال نداره خلاصه بیست دقیقش شد یک ساعت دو بار زنگش زدم گفتم بیا دیرم شده عین خیالت نیست من کاردارم بعدش اومده عصبانی که تونزاشتی من بمونم مراسم منم گفتم شرمنده جنابعالی دیقه نود یادت اومده به من گفتی برم مراسم ما برناممون مراسم نبود من نوبت داشتم بعدشم تارسیدم دکتر بسته بود یک ساعتی فاصله هست تا دکترم تقریبا دوره
بعدشم حسابی باهاش دعوا کردم که تو احساس مسئولیت به زنتو و زندگی نداری اخه واقعا هم نداره هرچی احساس مسئولیت داره برای خانوادشه گفت دارم گفتم اگه داشتی زن به مدت دوسال عقدونامزدی نمیکردی بزاری هیج برنامه ای هم نداشته باشی برای ادامه زندگیت که میخای چکارکنی
بعدشم گفتم زن چرا برای توگرفتن تویی که نمیفهمی حس مسئولیت نداری گفتم آره راست میگی منم گفتم منم زدن بدبخت کردن
بعدشم گفتم تا یک ماه میخام تنها باشم نه زنگ میزنیم به هم نه میبینیم همو میخام تصمیم بگیرم چه غلطی باید کنم