من خواستگار کمتر از فوق لیسانس راه نمیدادم همونارم رد میکرد دکتر و مهندسی ک چندتا شرکت ثبت کرده و مشاور شورای شهر و ....
تا اینکه همسرم اومد خواستگاری همون جلسه اول با قاطعیت رد کردم
۲۷ سالم بود حسابی داشتم درس میخوندم زیبا و بی بی فیس بودم و هیچ احتیاج روحی ای به ازدواج و .. نداشتم
حرف هیچ کسی ام گوش نمیدادم تا اینکه یه روز داییم اومد خونمون گفت چرا خواستگاراتو رد میکنی تو باید ازدواج کنی تو مثل دختر برادرزن من ( چندین ساله مهندسه تو سوئد و تدریس میکنه ) نیستی ک بگی نمیخوام ازدواج کنم اون خودش صدتا مرده
این حرفش بقدری منو له کرد بقدری خرد کرد ک همونجا تصمیم گرفتم به همسرم ک یک هزارم خواستگارامم نبود بله بگم و باید لبخند برم آزمایش و ... و بعد بیام سوتی های همسرم رو تو خونه تعریف کنم و هارهار بخندم
خواهرم کپ کرده بود ک با وجود این سوتی ها چرا ناراحت و پشیمون نیستی
خبر نداشت جوری از خودم و اهدافم گذشتم که خودمو لایق هیچی نمیدونم اونم بعد ۱۰ سال مقاومت و خواستگار رد کردن