همه فامیل پیش خودشون میگن دکتره کلی پول داره بعدم لابد یه ادم خیلی خفن میاد باهاش ازدواج میکنه
ولی حقیقت اینکه عین یه سرباز صفر بدبخت دارم دوران طرحمو میگذرونم با چس تومن حقوق
هر روز صبح ساعت ۶ سوار سرویس میشم میرم ۱۰۰ کیلومتر دورتر از خونمون تو یه شهرستان بیابونی و مزخرف
بعدم عصر جنازم ساعت ۳ بعدازظهر میرسه خونه و عملا دیگه تا اخرشب کاری نمیتونم بکنم
هر روز ۴ ساعت تو ماشینم دیگه دارم کم میارم
روح و روانم ریخته بهم
همش خستم
از اونطرف میخوام با یه پسری ازدواج کنم که کوه مشکلاته و تا مشکلاتش یکی یکی حل شه پیرم در اومده
دلم نمیخواد غرغر کنم بازم خداروشکر ولی نمیدونم انگار افسرده شدم