دو سال از تموم شدن رابطمون به بدترین شکل ممکن گذشت...
الان من ۲۱ و اون ۲۳ سالشه
دوسال میگذره از خواستگاریش و اون ماجراها و مخالفت خانوادش
حدودا یماهه گهگاه بهم پیام میداد و حالمو میپرسید تا اینکه هفته قبل گفت همو ببینیم و امروز ک گفت بریم بیرون گفتم باشه
با ماشینی اومد دنبالم که دوسال پیش آرزوش خریدنش بود که با اوت بیاد دنبالم الان دوتا ازش داره. درآمدی و بدست آورده ک هشت برابر پول کارمندیشه ک اونم داره
رفتیم جایی ک پاتوقمون بود اون زمان
یه جاده بیرون شهر خوش آب و هوا
تو ماشین بودیم ک حرف بزنیم ولی مگه میتونستیم!
یه حس دلتنگی, بغض,خشم,ناراحتی انگار تو وجود دوتامون بود
اصلا نمیتونستیم حرف بزنیم! نه ک حرف نداشته باشیم نمیخواستم از گذشته و درد و رنجاش بگیم
البته اون یه اشاره کوچیک میکرد
من و میگی لال شده بودم!
بهش گفتم یچیزی بگم؟ گفت بگو
گفتم میشه دستتو بگیرم؟ گفت نه دستم تیغ داره
انگار نمیخواست دستشو بگیرم ک احساسی بوجود بیاد دوباره
نمیدونم دلم شکست
یه دیدار ک هیچ حرفی از هیچ چیز زده نشد
انگار فقط میخواست ببینتم ک هنوز سرپام
ولی انگار از عذاب وجدان حتی روش نمیشد تو چشام نگاه کنه