من هشت ساله دارم با خانواده شوهر و جاری زندگی میکنم از شر هایی که این چندسال برام درست کردن از مقایسه هایی که با جاریم شدم از عذابا و دخالتایی که کردن اینو نپوش موهاتو کن تو و هزارتا چیز .
من اوایل پنیک عصبی میشدم الان بغض میکنمو گلو درد شدید میگیرم وسواس عملی و فکری گرفتم خیلی حالم بده خیلی داغونم از خودم از زندگیم از بچم دست کشیدم همش مثل ذره بین روی منن .میخام برم خونه مامانم جاریم میاد جلوم کجا میری روزی هزار بار زنگ بزنه هی امار بگیره مامان باباشم که دیگه کاره نکرده نذاشتن
من یه پسر دارم بعد جاریم بارداره بچش دختره بعد همش میگن پسر بدرد نمیخوره دختر خوبه دختر همدمه از روزی که فهمیدن بچش چیه همش بمن تیکه میندازن همش میخان منو تحریک کنن حتی رو شوهرمم تاثیر گذاشتن میاد هی میگه کاش ماهم یه دختر داشتیم خیلی حرص میخورم میگم چزا بچه منو بی ارزش میکنن
اینجای زندگی احساس میکنم تو یه باتلاق دارم دستو پا میزنم و هیچکس کاری نمیکنه برام افسردگی گرفتم خیلی داغونم حتی یه شونه تو موهام نمیزنم
توروخدا بگید چکار کنم خواهرانه کمکم کنید فک کنید من خواهرتونم .خیلی منو بازی روانی میدن