روتخت icuبودم..مادرشوهرم اومد گفت باهاش صحبت کن میخواد به رو بندازه بیابون🥺به فاصله ی چندثانیه که اون رفت وهمسرم اومد خیلی غصه خوردم مثل هزارسال اما وقتی وارد شد عکس دختر چهارماهه م رو ازجیبش درآورد نشونم دادوگفت زود برگرد مادوتا منتظرتوهستیم🥺قندتودلم اب شد
بالاخره منم مامان شدم.روز11اردیبهشت 1398 دخترکوچولوی من ساعت16و35 دقیقه به دنیا اومد😍😍😍
اولین سفرمون برف اومد بین راه پر از مه بود هیجارو نمیدیدیم، باهم میخندیدیم و فیلم میگرفتیم و اهنگ میذاشتیم و به خودمون میگفتیم دیوووونه
وقتی که رسیدیمم اولین دفعه بود که کنار هم تنها بودیم من خجالت میکشیدم با لباس خونگی جلوش باشم 🤣🤣🤣فقط 3 ساعت طول کشیددد با اصرارش لباس بیرونیمو در بیارم خونگی بپوشم