یآدمه دانشجو بودم با دوستم یه خونه ویلایی گرفته بودیم طبقه بالا صاحب خونه بود کهسرهنگ بازنشسته بود
یه پسره تو دانشگاه اومد جلو گفت من قصد ازدواج دارم سیاه انگار از تنور در اومده بود .پر از اعتماد به نفس کاذب منم گفتم من قصد ندارم آنقدر پررو بود یه روز خونه بودیم در زدن دوستم رفت در باز کرد اومد گفت فلانی جلو دره تن وبدنمو میلرزید رفتم گفت من قانع نشدم گفتم من مشکل دارم بیمارم الکی میگفت مشکلی نیست فحشش دادم گفتم گمشو دیگه نبینمت
حالا شما هم بگو مستقیم مورد پسندم نبود نگران قضاوت طرف هم نباش