شوهر من ادم خیلی خانواده دوست و خب در عین حال خیلی پرمشغله ای عه...و تا الان هم بنده خدا صدشو گذاشته برای خونوادم هم...مشکل من اینه که با خانواده خیلی رفاقتی طور حساب میکنه چون از اول با وجود اختلاف سنی اش با بابام باهم رفیق صمیمی بودن...و اینکه خیلی کار ها برای خونوادم میکنه که در ازاش مثلا توقع داره اونا هم صدشونو بزارن ولی وقتی این توقع اش انجام نمیشه خیلی بد با خونوادم برخورد میکنه طوری که با وجود اینکه بهش حق میدم از لحاظ منطقی ولی حس میکنم بزرگ تر بودن پدرم و غرورش رو زیر سوال میبره و خوردش میکنه
یک چند باری چندتا اتفاق افتاد...
یکیش اینکه مثلا بعد از تصادف خواهربرادرم شوهرم با وجود تموم مشغله هاش از درسش و همه چی زد یکسره بیمارستان بالا سرشون بود و...
بعد من یکبار دندون درد داشتم... حالم خیلی بد بود سه روز بود که داشتم تحمل میکردم و شوهرم هم بلد نبود کاری کنه. خلاصه تو همون زمان پدرشوهرم سکته زده بود بنده خدا...شوهرم من رو گذاشت خونه مامانم اینا که حواسشون به من باشه و منو به روش های خودشون دوا درمون کنن چون ماه اخر بارداری بودم قرص نمیتونستم بخورم و عفونت دندون هم زده بود به بدنم و تب و لرز داشتم .
یک قرص خوردم خوابیدم ولی خب باز با درد از خواب بلند شدم. همون زمان مادر پدرم که به خیال خودشون من با استامینوفن ساده اروم شدم رفته بودن روستا..
هیچی دیگه منم با گریه و درد زنگ زدم شوهرم که دیگه نمیتونم تحمل کنم و پاشو بریم یک درمونگاه پیدا کنیم و...
شوهرم خیلی بهش برخورده بود که من دو هفته یکسره بالا سر ابجی داداشت بودم ولی الان که حال بابام بد شده بود رفتم دو دقیقه نتونستن مراقب تو باشن..
بعد این ماجرا شوهرم چند روزی قهر کرد با خانواده و پدرمادرم چندین بار با وجود بزرگتر بودن و اینا سرخم کردن و کلی منت کشی و عذرخواهی ولی تهش شوهرم گفت نه به هیچ عنوان و... که من خیلی ناراحت شدم شما فکر کن پدرت که بیست و خورده ای سال بزرگتره عذرخواهی کنه و بگه ببخشید و اینا و بعد شوهرت با یک حالت بدی بگه به هیچ عنوان نمیبخشم تونو...
حالا گذشت و به مرور روابطشون درست شد تا اینکه هنوز چیزی نگذشته یک اتفاق مشابه افتاد و الان دوباره شوهرم وحشتناک از دست خونوادم ناراحته...
و خب من واقعا نمیدونم طرف کی رو بگیرم و چجوری رفتار کنم بگذریم که شدم ادم بده واسه خونوادم