من دارم عاشق میشم ، عاشق ادبیات ، سیر کردن تو جهان کلمات و دیالوگ ها جایی که تو ذهنت یک تصویر رو با کمک یک استاد خلق میکنی و اون صحنه و دیالوگ آدمهاش برات میشه زندگی ، تصور کن تو اتاقت نشستی و صدایی جز تیک تاک ساعت به گوشت نمیخوره اما یکهو یک کتاب بر میداری و تبدیل میشی به راسکولنیکافی که در رویای کشتن یک پیرزنه یا میشی گرهگوار سامسا که صبح بیدار شده و تبدیل شده به سوسک یا حتی تبدیل میشی به یک دخترک فقیر کف خیابان های پاریس میتونی تو رویات عاشق کسی بشی که حتی قیافشو نمیدونی چه شکلیه یا زندگی تو قرون وسطا یا رنسانس رو تجربه کنی ، جذاب نیست ؟