دیدم مردک بی شعور داره پاهامو نگاه میکنه ....اونیکی مرد جونه هم خیلی اومده بود جلو و همش حس میکردم قدش از اون پارچه خیلی بلند تره و داره میبینه .....
خیلی حالم بد شد
تو اون وضعیت خیلی احساس انزجار میکردم ...خیلی بی دفاع بودم
لعنت بهشون
چرا براشون عادی نمیشه