اِکْسیرِ عشق
از در درآمدی وُ من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهانِ دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد وُ من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بُدَم پیشِ آفتاب
مِهْرَم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مَگَرَم دردِ اشتیاق
ساکن شَوَد؛ بدیدم وُ مشتاقتر شدم
دستم نداد قُوَّتِ رفتن به پیشِ یار
چندی به پای رفتم وُ چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم وُ گُفْتَنْشْ بشنوم…
از پای تا به سر همه سَمْع وُ بَصَر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟!
کاَوَّلْ نَظَر به دیدنِ او دیدهوَر شدم
بیزارم از وفای تو یک روز وُ یک زمان
مجموع اگر نشستم و خُرْسَنْد اگر شدم
او را خود اِلتفات نبودَش به صیدِ من
من، خویشتن، اسیرِ کَمَنْدِ نظر شدم
گویند: روی سرخِ تو سعدی! چه زرد کرد؟!
اکسیرِ عشق بر مِسَم افتاد وُ زَر شدم…❤️