من مامانم وقتی بچه بودم فوت کرده خواهرهم ندارم بابام ازدواج مجددکرده یعنی ازوقتی که ازدواج کردم سرازدواج بابام هزارتامتلک شنیدم مادرشوهرم یکسره میگه توفامیل مامردی زنش بمیره ازدواج نمیکنه سرزایمانم کل خاندانشون متلک مینداختن که عروس فلانی مامانش بهش میرسه بچه اش رونگهمیداره هرجابریم یه نفرشون هست که بگه من بچه ام رونیوردم گذاشتم پیش مامانم توچرادخترتوآوردی
دیروزهم خاله شوهرم دعوت کرده بودجاریم وزن داییش وعروس ودخترخاله اش یکسره پزمامانشومیدادن که اون هابچه های ماروبزرگ کردن باحرف جاریم دلم شکست چپ چپ بهم نگاه کردبرگشت گفت بیچاره هردختری که مامان نداره آخی مجبوره خودش همه کارهاشوانجام بده همشون خندیدن انقدرناراحت شدم پاشدم رفتم توحیاط تودلم گفتم ازخدامیخوام سریکیتون بیادبچتون بدون مادربزرگ بشه یه جوری رفتارمیکنن انگارخودم خواستم مامانم زودبره