دیروز برقا رفته بود خیلی گرم بود
شب مهمون داشتم
دخترم رو اون دنده بود همیشه ۲ تا ۳ ظهر میخوابه
دیروز ن میزاشت از پیشش جم بخورم ن میخوابید ساعت شد ۴ هنوز هیچکاری نکرده بودم ی بند نق گریه
یهو عصبی شدم انداختمش تو اتاقش در رو بستم🥲🥲🥲
۵ دیقه اونجا بود گریه میکرد دستش ب دستگیره در نمیرسید ولی میشنیدم تلاش میکنه صدام میزد
دارم از دیروز دیوونه میشم همش گریه میکنم
بعد ک در رو باز کردم دونید رفت ی گوشه با عروسکش نشست چند دیقه هیچی نگفت
نیم ساعت بعدشم خوابش برد