خانما اینایی که میگم بیشتر برای خنده میگم و چون خودم یهو یادش افتادم گفتم تعریف کنم شمام فیض ببرید😎😂
اولین و آخرین پسری که باهاش دوست یودم وفتی بود که ۷سالم یود
اونموقع از این خبابا بابام برام خریده یود ، مامانم نمیزاشت رو فرش بازی کنم ناچار میرفتم لب پنجره بازی میکردم
یه خونه قدیمی روبرو خونمون بود
بعد جند وقت دیدم یه پسری از پنجره خونه روبرویی داره نگام میکنه تقریبا همسن خودم بود
خلاصه که جونم براتون بگه
تا یه مدت عین کر و لالا و با ایما اشاره باهم حرف میزدیم
نقاشی سیندرلا هم برام کشیده یود ، 😂
یه بار رقته بودیم با مادرم گوجه بخریم تو راه دیدمون ، اون جلومون یود و ما پشت سرش ، زیر چشمی همش نگام میکرد
تا اینکه یه روز مادرم نشسته یود زیر پنجره ببینه نا چی میگیم با من هماهنگ بود ، مامانم گفت ازش بپرس کلاس جندمه ، پرسیدم ،بعد اینطوری متوجه شدم که گقت نمیرم بعد منم به مادرم گقتم مادرم خندید منم خندم گرقت
بعد فکر کرد دارم مسخرش میکنم قهر کرد رقت
این اولین و آخرین باری بود که با یه پسر دوست یودم تا الان که ۲۳سالمه😂😂