مندو شیفت میرم سرکار خلاصه خونه مادربزرگپدریم نزدیک محل کارمه این دوساعت که تعطیل میشم خب نزدیکه میرم اونجا اینمبگم مامان بزرگمپیره من انتظار غذا ندارم ازش همیشه همیا غذای مونده داره یا آب گوشت و و اشکنه و... خلاصه هر موقع میرم سفره رو براشون باز میکنم جمع میکنم میشورم و دو ساعته میرم ولی حس میکنممامان بزرگمراضی نیس برم من همیشه با خودملوازم آرایشی میبرم یبار یادم رفته بود رفتم از وسایلای عمم برداشتم فقط یه کرمپودر زدم چون خیلی صورتم بیحال بود بعد مادربزرگم برگشت سریع گفت از این به بعد لوازم آرایشی هاتو بیار بزار بمونه اینجا تو که همش اینجایی اینجا خودتو درست کن برو یبارم رفتمخونشون ناهار نزاشته بود منم الکی گفتم سرکار حلیم نذری اورده بودن خوردمسیرمبابابزرگمگفت اون که جایی رو نمیگیره بردار نیمرو بپز منم گفتم نه دو کاسه خوردمسیرمبعد مامانبزرگمبا طعنه برگشت گفت خب یکیشو میاوردی بر ما چی میشد؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.