من برعکس نوام
دلم میخواست الان مثلا پنجاه سالم بود بازنشسته شده بودم
یه خونه ویلایی حیاط دار داشتم
3 4 تا بچه داشتم که سر خونه زندگیشون بودن
یه شوهر عاشق هم داشتم میچرخید دورم
آخر هفته ها هم بچه هام با خانوادشون میومدن خونمون
بعد یه زینت خانومی هم بود کمکم میکرد تو خونه
مثلا هفته بعد هم عروسی ته تغاریم بود
از این میانسال های قرتی بودم دنبال ارایشگاه و لباس خریدن
هی خدا چقدر زر زدم