اومدم خونه بابام با شوهرم دعوام شد تو خیابون اومدم اینجا میخام گریه نکنم نمیشه اشکم میاد
هر وقت میخاد بیاد خونه یه ما همین عدا ها رو از خودش در میاره دعوا میکنه بعدشم به مامان و بابام میگه
شوهرمم رو مامانش حساسه برم خونه به مامانش زنگ بزنم بگم بهتره میگم مگه آدم شه نگه دیگه
همیشه چون اسرار داره که مامانش نفهمه