دعوایی که مادرم با شوهرم داره داستانش درازه
شوهرم ادم خیلی خوبیه همو دوست داریم واقعا و احترام بهم میزاریم
مادرم دیشب پیش ما موند صبح دعوا راه انداخت سر مسائل گذشته آخر سر گفت طلاق دخترمو ازت میگیرم
من خرم همون لحظه که شوهرم خواست جواب مادرم رو بده با لب خونی بهس گفتم خفشو هیچی نگو فعلا
اینم همو لحظه با بغض از خونه زد بیرون
مادرمم پشت سرش رفت بیرون گفت یا طلاق میگیری یا دختر من نیستی
حاملم سرگیجه دارم گوشیشو نبرده چیکار کنم