بچه ها من با یه پسری آشنا شده بودم
که خیلی طرز فکرش و علایقش شبیه خودم بود
راستش من خیلی تجربه ندارم
اصلا خیلی اروم اروم و زیر پوستی اتفاق افتاد
صحبتامون بیشتر شد
ولی من خنگ خدا
اصلا ازش خوشم نمیومد
چون یه سری برنامه جدی برای اینده ام داشتم
که اگه میخواستم با این پسره بمونه
بهم میریخواسه همین ته ته دلم
استرس و عصبانیت و ناراحتی بود
ولی هعی به خودم میگفتم من که کاری نمیکنم
فقط باهاش صحبت میکنم
گذشت و ما حدود سه هفته خیلی عادی راجب چیزای مشترک بینمون مثلا استاد مشترک داشتیم
یا یه پروژه نویسندگی بود
صحبت میکردیم
درباره اهنگ و …
گذشت و رسید به فروردین
من واقعا نمیفهمیدم که چقدرررر وابسته شده بودم
دائما توی ذهنم انکار میکردم
ولی چسبیده بودم به گوشی که
پیام بذه صحبت کنیم
ادم کم زویی هم نبود
اتفاقا اجتماعی بود
شغلشم خب می تلبید اجتماعی باشه
یعنی میگم اینجوری نبود که یه بار اون پیام بده
یبار من
دایم خودش سوال میپرسید حرف میزد
از همه چیش میگفت
دسگه حدود یه هفته بود مستقیم نخ میداد
چمیدونم تنهایی و این فازای دپرس
ولی همچنان مودبانه
از این کوچه بازاری ها نبود
واقعا و انصافا بددردنخور نبود
منم خب تصمیم جدی بود
هعی خودمو میزدم کوچه علی چپ
و نمیدونستم که چقدر چقدر چقدر بدبخت شدم
وابسته شده بودم
به ریز ترین توجهاتش و حرفاش
وای نمیدونم درک میکنین یا نه