خانما بنده الان ۲۸سالمه و یه سال و سه ماه عقد کردم ( دوران عقدیم فعلا )
از ۱۵، ۱۶سالگی همیشه این فانتزی تو ذهنم یود که مثلا منو شوهرم باهم دعوامون میشه ، بعد اون خیلییی اروم وایساده و فقط داره داد و هوار و عر زدنای منو گوش میده سعی میکنه بیاد حلو با دسناش بغلم کنه تا اروم شم ، ولی من بدجور عصبانیم ، دیگه اخرش که میاد جلو بگیرتم بغل هولش میدم سرش میخوره به گوشه میزی که تو خونست ، هیچی دیگه سرش خون میاد و خونش جاری میشه رو سرامیکای تمیز و سفید خونه بعد از شدت شوکی که بهم وارد شده میفتم کنارش و گریه میکنم براش هی با ترس صداش میکنم بلند شه ، ولی اون بیحاله
دیگه خیلیی سریع بلندش میکنم ، میبرمش پارکینگ سوار اپتیما میشیم و میریم بیمارستان
اونجا که میرسیم دکترا میگن خدا بهش رحم کرده اگه دیر میاوردین ممکن بود جونشو از دست یده ، بعد من میرم کنارش رو تخت بیمارستان ، یکی از دستاش که سرم وصله هیچی، اون یکی دستشو تو دستای گرمم میفشارم،با چشمانی که عین کاسه خونه به چشماشگگی بی حالش نگاه میکنم
اونم با بیحالی و دستای لرزون اشکامو پاک میکنه و میگه چرا گریه میکنی خانومم ، نبینم اشکاتو ها، پیس میاد دیگه
و بعدش مرخص میشه و عاشقانه به زندگیمون ادامه میدیم😂😂😂😂
اتفاقا یه بار اینو برا شوهرم تعریف کردم ترکیده بود از خنده 🤣🤣🤣
چطور بود