2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بگو همینجاه

اصلا هیچ احساسی ب من نداره از بچگی همیشه سردعوای خودش و پدرم منو از خونه مینداخت بیرون من بااینکه بچه خودشونم همیشه منو مزاحم زندگیش میدونست و من خیلی ناراحت بودم،دوره نوجوانی و کودکی همیشه کتکم میزد حتی گازم میگرفت ،امیذوارم به این دردم نخندید و متوجه بشید چقدر زجر می‌کشیدم ،همیشه روی بازوهام و‌دستام کبود بود ،گریع میکردم اما خب هیچ کسیو نداشتم بگم،پدرمم بی توجه بود،انقدر اذیتم کرد وبهم متلک میگفت که حد ندارع و داشتم توی بشقاب غذا میخوردم برای خودشیرینی از جلوم غذامو میگزفت می‌ریخت تو بشقاب پدرم والکی ذروغ میبافت که پدرم منو تشر بزنه و حتی از دست پدرمم تا ۱۹سالگی کتک خوردم و‌شد کینه دلم،همش بهم سرکوفت میزد هیچکس توزو نگرفت و تو موندی و دختر عمه هات ازدواج کردن اون موقع اینو میگفت من ۱۸سالم بود وتا مرز جنون منو میبرد وانقدر بی کس بودم توی سرویس بهداشتی گریه میکردم،حالا که ازدواج کردم انقدر اخم و تخم می‌کنه میرم خونه و بهم هی چیزایی می‌گفت که منو و‌شوهرم دعوا بندازه،مثلا میگفت شوهرت چقدر می‌خوابه ،شوهرت چرا همش دستش تلفنه وصخبت می‌کنه ،درصورتی که شغل شوهرم همینه و باید هماهنگ کنه از تلفن و دائم چک کنه ،خونه مادرشوهرم هستم ارامشم بیشتره و الان نامزدیم،چند روزه خونه مادرشوهرمم حتی ی زنگ نزد،دفعه قبل زنگ ژد گفت اره باید اونجا بیشتر باشی دیگه و تازه برادرم بهم خبر داد که پدرم ب مادرم گفت ب فاطمه بگو بیاد خونه و مادرم گفت نمیخاد بزار یکم اونجا باشه .

اصلا هیچ احساسی ب من نداره از بچگی همیشه سردعوای خودش و پدرم منو از خونه مینداخت بیرون من بااینکه بچه خودشونم همیشه منو مزاحم زندگیش میدونست و من خیلی ناراحت بودم،دوره نوجوانی و کودکی همیشه کتکم میزد حتی گازم میگرفت ،امیذوارم به این دردم نخندید و متوجه بشید چقدر زجر می‌کشیدم ،همیشه روی بازوهام و‌دستام کبود بود ،گریع میکردم اما خب هیچ کسیو نداشتم بگم،پدرمم بی توجه بود،انقدر اذیتم کرد وبهم متلک میگفت که حد ندارع و داشتم توی بشقاب غذا میخوردم برای خودشیرینی از جلوم غذامو میگزفت می‌ریخت تو بشقاب پدرم والکی ذروغ میبافت که پدرم منو تشر بزنه و حتی از دست پدرمم تا ۱۹سالگی کتک خوردم و‌شد کینه دلم،همش بهم سرکوفت میزد هیچکس توزو نگرفت و تو موندی و دختر عمه هات ازدواج کردن اون موقع اینو میگفت من ۱۸سالم بود وتا مرز جنون منو میبرد وانقدر بی کس بودم توی سرویس بهداشتی گریه میکردم،حالا که ازدواج کردم انقدر اخم و تخم می‌کنه میرم خونه و بهم هی چیزایی می‌گفت که منو و‌شوهرم دعوا بندازه،مثلا میگفت شوهرت چقدر می‌خوابه ،شوهرت چرا همش دستش تلفنه وصخبت می‌کنه ،درصورتی که شغل شوهرم همینه و باید هماهنگ کنه از تلفن و دائم چک کنه ،خونه مادرشوهرم هستم ارامشم بیشتره و الان نامزدیم،چند روزه خونه مادرشوهرمم حتی ی زنگ نزد،دفعه قبل زنگ ژد گفت اره باید اونجا بیشتر باشی دیگه و تازه برادرم بهم خبر داد که پدرم ب مادرم گفت ب فاطمه بگو بیاد خونه و مادرم گفت نمیخاد بزار یکم اونجا باشه .

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز