اصلا هیچ احساسی ب من نداره از بچگی همیشه سردعوای خودش و پدرم منو از خونه مینداخت بیرون من بااینکه بچه خودشونم همیشه منو مزاحم زندگیش میدونست و من خیلی ناراحت بودم،دوره نوجوانی و کودکی همیشه کتکم میزد حتی گازم میگرفت ،امیذوارم به این دردم نخندید و متوجه بشید چقدر زجر میکشیدم ،همیشه روی بازوهام ودستام کبود بود ،گریع میکردم اما خب هیچ کسیو نداشتم بگم،پدرمم بی توجه بود،انقدر اذیتم کرد وبهم متلک میگفت که حد ندارع و داشتم توی بشقاب غذا میخوردم برای خودشیرینی از جلوم غذامو میگزفت میریخت تو بشقاب پدرم والکی ذروغ میبافت که پدرم منو تشر بزنه و حتی از دست پدرمم تا ۱۹سالگی کتک خوردم وشد کینه دلم،همش بهم سرکوفت میزد هیچکس توزو نگرفت و تو موندی و دختر عمه هات ازدواج کردن اون موقع اینو میگفت من ۱۸سالم بود وتا مرز جنون منو میبرد وانقدر بی کس بودم توی سرویس بهداشتی گریه میکردم،حالا که ازدواج کردم انقدر اخم و تخم میکنه میرم خونه و بهم هی چیزایی میگفت که منو وشوهرم دعوا بندازه،مثلا میگفت شوهرت چقدر میخوابه ،شوهرت چرا همش دستش تلفنه وصخبت میکنه ،درصورتی که شغل شوهرم همینه و باید هماهنگ کنه از تلفن و دائم چک کنه ،خونه مادرشوهرم هستم ارامشم بیشتره و الان نامزدیم،چند روزه خونه مادرشوهرمم حتی ی زنگ نزد،دفعه قبل زنگ ژد گفت اره باید اونجا بیشتر باشی دیگه و تازه برادرم بهم خبر داد که پدرم ب مادرم گفت ب فاطمه بگو بیاد خونه و مادرم گفت نمیخاد بزار یکم اونجا باشه .
اصلا هیچ احساسی ب من نداره از بچگی همیشه سردعوای خودش و پدرم منو از خونه مینداخت بیرون من بااینکه بچه خودشونم همیشه منو مزاحم زندگیش میدونست و من خیلی ناراحت بودم،دوره نوجوانی و کودکی همیشه کتکم میزد حتی گازم میگرفت ،امیذوارم به این دردم نخندید و متوجه بشید چقدر زجر میکشیدم ،همیشه روی بازوهام ودستام کبود بود ،گریع میکردم اما خب هیچ کسیو نداشتم بگم،پدرمم بی توجه بود،انقدر اذیتم کرد وبهم متلک میگفت که حد ندارع و داشتم توی بشقاب غذا میخوردم برای خودشیرینی از جلوم غذامو میگزفت میریخت تو بشقاب پدرم والکی ذروغ میبافت که پدرم منو تشر بزنه و حتی از دست پدرمم تا ۱۹سالگی کتک خوردم وشد کینه دلم،همش بهم سرکوفت میزد هیچکس توزو نگرفت و تو موندی و دختر عمه هات ازدواج کردن اون موقع اینو میگفت من ۱۸سالم بود وتا مرز جنون منو میبرد وانقدر بی کس بودم توی سرویس بهداشتی گریه میکردم،حالا که ازدواج کردم انقدر اخم و تخم میکنه میرم خونه و بهم هی چیزایی میگفت که منو وشوهرم دعوا بندازه،مثلا میگفت شوهرت چقدر میخوابه ،شوهرت چرا همش دستش تلفنه وصخبت میکنه ،درصورتی که شغل شوهرم همینه و باید هماهنگ کنه از تلفن و دائم چک کنه ،خونه مادرشوهرم هستم ارامشم بیشتره و الان نامزدیم،چند روزه خونه مادرشوهرمم حتی ی زنگ نزد،دفعه قبل زنگ ژد گفت اره باید اونجا بیشتر باشی دیگه و تازه برادرم بهم خبر داد که پدرم ب مادرم گفت ب فاطمه بگو بیاد خونه و مادرم گفت نمیخاد بزار یکم اونجا باشه .