ای خدا.. شوهرم اعتیاد داشت و بچه ها مدام جنگ اعصاب داشتن... همش داد و بیداد و بی پولی بود تو خونه داشت به من نمیداد سالی یه دست مانتو نمیخرید برام اما برا خودش می خرید یه خواهر شوهر مجرد دارم وضعش خوبه کارمند بود با مادر شوهرم اینا زندگی می کرد... بچه هامو گزاشتم پیششون و اومدم... اما احساس می کنم بچه هام فراموشم کردن به بچم گفتم مامان چرا زنگ نمیزنی گفت عمه گفته زنگ بزن دیدم مهمون زیاده گفتم نمیخوام... دلم برای بچه هام تنگ شده بغلشون کنم... ببوسمشون... ای خدا چرا من باید یکی از این راه های سخت رو می رفتم.. خدایا به دادم برس
طبقه اول ما هم یه مادر ودختر هستن،از ۳ساال پیش،نوه وپسر معتادشم اومده پیششون،عروس نوه سپرده به عمه ومادربزرگ وجدا شده،ولی بمیرم برای پسر بچشون،پدرش که داغوووون مادر هم نیست،بیچاره شب تا صبح صدای گریش میاد،روزام شبیه بچه عادی نیست،افسردگی موج میزنه تو چهرش