نامزدم چشم دیدن ما رو نداشت؛ یه بار بردمش تو باغ داییم؛ انقد حرصش گرفته بود، با ماشین کوبید تو در باغ.
بخاری نفتی باغ رو انقد دستکاری کرد که آتیش گرفت و مامانم فقط جیغ میزد.
خونه خودشون بخاری رو چنان کم میکردن که وقتی سرماش میشد، مینشست رو بخاری!
ولی بخاری خونه ما رو تا شعله آخرررر زیاد میکرد.
آخرشم دیگه نتونست ما رو تحمل کنه؛ رفت!
یک ماه پیش پیامش دادم...
گفتم وقتی دیدی من به دلت نیستم... چرا دو سال ادامه دادی...
روز اول میگفتی نمیخوام... یا تو نامزدی میگفتی نمیخوام... حتی یک ماه بعد عقد؛ نه دو سال، نزدیک عروسی.
من بازدید عروس میرفتم...
حالا هر کی منو تو بازدید عروسا دیده و الان میبینه، خنده.ش میگیره. 😔