سر کوچه خونه پدریم امامزاده ست که بزرگای شهرمون خیلی قبپلش دارن از گوسفند و گاوه که قربونی میکنن
غذای ظهر عاشوراش از وقتی یادمه قیمه بوده ولی ما با گوشت چرخی درست میکنیم عطر و طعمش هوش میبره من ده ساله غربتم نشده عاشورا شهرمون باشم به شدت دلم خواست به یاد اون سالها
هر کی لاهیجانه جای منم دو قاشق بخوره