دلم برای خوابیدن در آغوش مادرم تنگ شده...دلم برای آن روزهایی که مادرم چادر به سر میکرد و همه جا دنبالم میگشت خیلی تنگ شده...برای آن روزها که گاهی3روز خانه نمی آمدم و پیش خاله ام میماندم و هر روزم متفاوت و بیرون از خانه بود تنگ شده...دلم برای پناه بردن به پدرم از دست بچه های بد کوچه تنگ شده،و برای آن قهرمان بازی های پدرم....چقدر همه چیز عالی بود...چقدر همه خوب و مهربان بودند...چقدر همه را دوست داشتم....دلم برای آن روزهایی که هنوز دلم نشکسته بود خیییییییییلی تنگ شده....همه ی احساساتم آن موقع کوتاه مدت بود(چه نفرت چه عشق)و همه ی لحظات خوبم طولانی...اما...اکنون چه؟!همه ی احساساتم طولانی و پایدار شده و لحظات خوبم کوتاه....