یادم نمیاد بابام منو زده باشه جز یبار زد پشت سرم هیچوقت دست روم بلند نکرد
ولی همیشه ازش میترسم نمیدونم چطور بگم کل بدنم میلرزه
نمیتونم اینو به هیچکس بگم اولین باره به زبون میارم
یادم میاد بچه بودم شاید ۴ ۵ سال بابام یدونه پیکان داشت بهم گفت بیا باهم بریم مغازه برات یچیزی بخرم تو عالم بچگی تو ماشین حس میکردم بابام میخواد منو ببره یجایی بکشه حس میکردم هیچوقت مامانمو نمیبینم
بابام منو نزد ولی داداشمو مامانمو زد دست بزن داشت همین الانشم پاش بیفته مامانمو میزنه
مثلا امشب مامانم رفت هیئت من نرفتم من عقدم میترسیدم با بابام تنها باشم باورتون میشه؟؟ رفتم تو اتاق درو بستم حس میکردم نکنه بابام بیاد واقعا خجالت میکشم اینو بگم میگفتم نکنه بابام بیاد دست درازی کنه بهم بکشم
یه وقتایی پیش میاد مامانم خونه نیست چند روز شوهرم میگه تووبمون پیش بابات ولی نمیتونم بهش بگم من واقعا میترسم با بابام تنها بمونم
هیچوقت دلیلشو نفهمیدم اینگار یچیزی از قدیم تو ذهنمه منو میترسونه
اگر بفهمم یه پدری بچشو کشته تا یک هفته عین مرده میفتم یه گوشه اینگار خودم اینطوری شدم اینگار زخمم سر باز کرده
دعاکنین بمیرم واقعا خستم دعا کنین زودتر از این خونه برم
میشینم با خودم میگم ازدواج ک کردم ساعتایی میام به مامانم سر میزنم بابام نباشه در این حد حس تنفر و ترس دارم بهش
اصلا دستم بهش نمیدم چندسال شده عیدم روبوسی نکردم باهاش حتی سر سفره عقدمم نبوسیدم