دو سال گذشت از بهم نرسیدنمون, چقد حس پاکی بود!
دوتا بچه بودیم اون زمان ...
یه حس پاک .... گریه هاتو یادم نمیره وقتی پاکشون میکردم
میدونم فشار زیادی رو دوتامون بود ک جدا شدیم
میدونم از ترس خانواده ها و مخصوصا خانواده تو سمت هم نیومدیم...
ولی من هنوز تورو از یاد نبردم...
من هنوز دلم میخواد تو آرومم کنی. نگران داروهام باشی. نگران خورد و خوراکم. نگران همه چیم..
تو خیلی مهربون بودی...
نذاشتم بجنگی, چون دلم نمیومد تک پسر اون خانواده باهاشون بد بشه! دلم نیومد پسر مودب و سر ب زیرشون ک عاشقش شدم یاغی شه!
اما دروغ چرا پشیمونم از اینکه نجنگیدیم برای هم...