خونمون داشتیم حلیم نذری میدادم ، دیگه تموم شد ، دم در یه آقایی شروع کرد به التماس که حلیم بده به من! زنم حامله است! بچهام مریضه و... گفتم الان تموم کردیم نداریم .. داشتم نرم میشدم که یه کاسه واسه خودم برداشته بودم بش بدم که از اون ور خیابون یه خانمی با سه تا بچه همشون حلیم دستشون بود صداش کرد ولش کن گدا رو! بیا بریم 🙂