بچه ها واقعا خستم من ۲۱ سالمه شوهرم ۳۱
۳ ساله ازدواج کردیم شوهرم عاشقم بود ولی من اون موقع نمیخواستمش بهشم گفتم نمیخوامت و از زندگیم برو اون میگفت مهم اینه من عاشقتم و مال خودمی جوری دوسم داشت که منم کم کم خوشم اومد ازش
گذشت تااینکه خودشو نشون داد مدام میگفت تو بچه ای من دنیا دیدم من زجر کشیدم میرفتیم عروسی تو قیافه بود میرفتیم مهمونی تو قیافه بود میرفتیم مسافرت تو قیافه بود ولی توی خونه رفتارش خوب میشد تا فهمید من دوسش دارم خیلی بدترشد رفتاراش فقط تلاشش این بود من عصبی بشم وقتی من عصبی میشدم و گریه میکردم اون اروم میشد بهم میگفت ارزو باید به دلت بمونه بچه دارت کنم تو دیونه ای قیافت ک ی ... هست در صورتی که من قیافم زشت نیست بهم میگفت اشتباه کردم زن گرفتم
ک ی ...م تو دهن بابات بلد نبود بچه تربیت کنه بخاطر اینکه من بهش میگفتم عزیزم این رفتارت منو اذیت میکنه هر وقت بحثمون میشد میگفت جمع کن ببرتم خونه بابات چند باری ولم کرد خونه بابام حتی جواب زنگ بابامم نمیداد ۲ بار من نرفتم خودش تمام لباساو وسایلمو تو چمدون گذاشت بردم خونه بابام منم شرایط خونه بابام خوب نبود وقتی میگفتم بابا نمیخوامش اذیتم میکنه بابام حمله کرد میخواست بزنم منم مجبور میشدم زنگش میزدم میگفتم دلم خونه خودمو میخواد