بزرگسالی رو میگم سه شنبه شب به قدرییی حالم بد بود به خودکشی فکر میکردم برای بار اول🙃
صبح ساعت ۴خوابیدم
۷بیدار شدم برم سرکار دیروز
رسیدم به محل کار به قدرییی حالم بد بود که یه گرمای عجیبی بدنمو گرفته بود
شدید حالت تهوع داشتم
ماشینم نداشتم برگردم
آبم نیاورده بودم🙃
رفتم از نزدیک ترین داروخانه یه قرص خریدم
تو داروخانه استفاده کردم
دیدم نه اوکی نشد اومدم محل کارم یه دونه دیگه خوردم
شکم دردم شروع شد هی دستشویییی
دست و صورتمو با آب سرد شستم
دوباره شروع کردم به ادامه دادن روز سختی بود
12ساعت بکوب سر پا باشم
حالم به حدی بود قسم دادم به امام رضا که کمکم کنه سرپا بشم چون روز مهمی بود
معجزه وار یه نفر اومد در مورد مشکل من صحبت کردم و یه رازهایی گفت که از وقتی شنیدم خدارو شکر کردم که نشد
خدایا شکرت♥️
بزرگسالی عجیبه چون وسط غم هات باید پاشی ادامه بدید
جوری که انگار چیزی نشده
به حکمت خدا اعتقاد داشته باش گاها یه چیزایی نمیشه تو ناراحت میشی ولی بعد میفهمی چه حکمتی بودددد